محمد خزائلى

157

شرح بوستان ( فارسى )

سكندر كه با شرقيان حرب داشت ، * در خيمه گويند در غرب داشت ( 1 ) چو بهمن ( 2 ) به زابلستان خواست شد ، * چپ آوازه افكند و از راست شد اگر جز تو داند كه عزم تو چيست ، * بر آن رأى و دانش ببايد گريست كرم كن ، نه پرخاش و كين آورى * كه عالم به زير نگين آورى چو كارى برآيد به لطف و خوشى ، * چه حاجت به تندى و گردنكشى ؟ نخواهى كه باشد دلت دردمند ، * دل دردمندان برآور ز بند به بازو توانا نباشد سپاه * برو همت از ناتوانان بخواه ( 3 ) دعاى ضعيفان اميدوار ، * ز بازوى مردان ، به آيد به كار هر آنك استعانت به درويش برد ، * اگر بر فريدون بزد ، پيش برد . . . . . . . . . .